تبليغاتX
...اشکِ لبخند


...اشکِ لبخند

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما/ همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

بعد از سال ها به پارک دوران کودکیم  باز می گردم!

تنهای تنها...

کودک من اینبار آنقدر بزرگ شده است که بتواند تنها باز گردد

اما بیشتر از همیشه نیازمند دستی که یاریش دهد.

 

شب دوم آذر است

کنار وسایل بازی روی نیمکتی خاکی می نشینم و به دختر بچه ای که پشت به من تاب بازی می کند خیره می شوم...

زود گذشت

خیلی زود

۱۸ سال...

همین جا

همین تاب...

 

هوا سرد است اما صاف

و زیبایی آسمان در دو چیز خلاصه می شود

ماه و یک ستاره درخشان ...

که انگار یکدیگر را در آغوش می فشارند

شاید ستاره های دیگر قربانی چراغی باشند که گوشه ای از زمین را روشن می کند

اما آسمان را خاموش...

 

تنها جای تو خالیست

و چقدر این روزها دلتنگم...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:34 توسط امید| |

همش بهونه بود

بهونه ی با تو بودن

با تو حرف زدن

و تو رو خواستن...

و من در به در دنبال این بهونه ها.

من ز تو رنجیدم

چون فقط خوبی بود

هرچه در تو دیدم

کاش ای دلبر من

آنچه بین ما بود

همه افسانه و افسون می شد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:2 توسط امید| |

نمی دونم یه چیزو تا حالا امتحان کردی؟!

اینکه وسط دریا بپری تو آب!

من یه بار این کارو انجام دادم...

اما بالا اومدن خیلی سخت تر از پریدن بود!

و خوب اگه دوستام نبودن نمی تونستم برگردم تو قایق!

آدم گاهی تو زندگیش شاید بدون توجه به تواناییش یه کاری می کنه که به نظر خودش خیلی درسته

 اما  یه جایی توش می مونه...

حالا اگه یه رفیق خوب باشه که دستتو بگیره شاید بتونی به موقعیت عادیت برگردی!

خوشحالم که تو زندگیم دوستایی دارم که می تونم روشون حساب کنم

دوستانی که تعداد اونا کم نیست... 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:37 توسط امید| |

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم 

 

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم 

 

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم 

 

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم 

 

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم 

 

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم 

 

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم 

 

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:47 توسط امید| |

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینک هزار بار ، رها کرده بودمت

زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای

در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی
تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش...
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:39 توسط امید| |

خدا گفت  : لیلی یک ماجراست ،
 ماجرایی آکنده از من ، ماجرایی که باید بسازیش .
شیطان گفت :  یک اتفاق است ، بنشین تا بیفتد .
 آنان که حرف شیطان را باور کردند
 نشستند و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .
خدا گفت :  لیلی درد است ،
درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن  .
شیطان گفت :  آسودگی است ، خیالی‌ست خوش  .
خدا گفت  : لیلی رفتن است  . عبور است و رد شدن  .
شیطان گفت :  ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت  : لیلی جست ‌وجو است ،
 لیلی نرسیدن است .  نداشتن و بخشیدن .
شیطان گفت :  خواستن است ، گرفتن و تملک  .
خدا گفت :  لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست  .
شیطان گفت  : ساده است ،
 همین ‌‌جایی و دم دست .  

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود ، لیلی‌های ساده این‌جایی ،
لیلی‌های نزدیک لحظه‌ای  .
خدا گفت  : لیلی زندگی‌ست .
زیستنی از نوعی دیگر .
 لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود  .
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید
 و می‌دانست که لیلی تا ابد طول می‌کشد

 عرفان نظر آهاری

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:5 توسط امید| |

بنام خاک و آب و سبزه و گندم

به نام اشک های پاک آن مردم

که از نامردمی از خویش بیزارند

و تنها یک دل صاف از جهان دارند

بنام عشق هایی که بر دارند با جرم هوس بازی

بنام آنچه در تنهاییت با آه می سازی

بنام شب شکن در آسمان شب

بنام حرف یک عاشق به زیر لب

بنام آتش و خاکستر و آن حس سوزانی

که بیداری و در خواب عاشقی اصلا نمی دانی

بنام تو بنام من که بیداری و بیدارم

تو را من در کویر سینه ام دارم...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:53 توسط امید| |

دختر رنگین کمون و آفتاب

دختر اشک و می ِ گیرای ناب

 

دختر بارون و دریای کویر

دختر در دست زیبایی اسیر

 

دختر شب دختر پرشور ماه

دختری با یک نگاه با صفا

 

دختر برف سپید کوهسار

دختر افسانه ی باغ انار

 

دختر رویا  پریزاد زمین

دختر رسم و رسوم هفت سین

 

دختر عشقای بی نام و نشون

مهربون ِ مهربون ِ مهربون

 

دختر نور و سروری و امید

زندگی رو پشت چشمای تو دید

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:34 توسط امید| |

و نتیجه این شد

قیام مردم علیه مردم

 آنجا که فرمان می دادند به مرگ

آنان که از هر کسی به او لایق تر بودند...

و ما

باز هم سکوت کردیم

تا از دست ندهیم جایگاه به ظاهر بلندٍ پست تر از خاکمان را.

نه...

خاک پست نبود

شاید تقدیرش به پستی از آنجا رقم خورد که نام انسان بر آن نقش بست!!!

انسانی که از بهشت گذشت به خاطر ...

و این همان اسارتی بود که پدرانمان به ما خوراندند با نام آزادی!

بهشت بدون میوه ممنوعه

یا همان میوه در جهنم...

هنوز هم آزادیم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:42 توسط امید| |

 

چه کسی راست می گوید؟

وقتی تنها از بدی ها دم می زنند

چه کسی راست می گوید؟

وقتی اشک و لبخند جایگاه یکدیگر را می ربایند

وچه کسی راست می گوید؟

 وقتی حتی خودمان به خودمان ایمان نداریم...

متاسفم

برای خودم

برای مردمم

و برای کشورم!

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:23 توسط امید| |

گاهی تنفر راهی است برای فرار از دوست داشتن

پس متنفر باش!

اما به خودت دروغ نگو...

 

راستی

از کجا معلوم ...؟؟؟

فکر کن...

بااین که راه بازگشتی نمانده.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:15 توسط امید| |

در تاریکی غبار آلود شب راه میروم

تا شاید بزداید سایش قدم هایم

سیاهی یادی را از سپیدی دلی که می رفت تا همرنگ زمانه شود!

و چشمانم را

به جلاد باد و تازیانه خاک می سپارم

تا تاوان دیدن ستودن و گریستنشان را پس دهند...

اما دلم را جزایی نیست بری خواستنت

که خود شکست زیر چکمه های غرور تو...

 

"به نامردی قسم  نامردِ نامردم"

اگر تر ساختم دیگرلبم را با شراب اسم ناپاکت...


چه حالی میده

بعد از کلی وقت...

دلم یه ذره شده بود که بیام اینجا یه چیزی بنویسم!؟

"چه جمله ای شد"

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:40 توسط امید| |

عشق تو چیست؟

چیست که هرچه میگذرد

تازه تر میشودچون شراب !

چیست که قطره های تند زمان نیز

تنها روشن ترش می سازد...

و چیست که باران اشک نیز

آن را نمی شوید!

 

و تو کیستی

که چیزی برای فراموش شدن نداری؟!

و

راز نگاهت چیست که زیباترین است...

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:19 توسط امید| |

ببار ای ابر باران زا

که من هم بغض ها دارم

ببار اما به خاکی که

بگوید دوستت دارم

ببار اما نه بر آن سقف بی عایق

که پشتش خویش گریانند

ببار اما نه آنجایی

که قدر ت را نمی دانند

ببار اما نه بر دریا

که اشکت را کند پنهان

ببار اما نه بر انسان

که چترش می شود زندان

ببار بر آن کویر خشک تنهایی

که با دوریت می بازد

و از هر قطره چشمت

گیاهی سبز می سازد...

 

و چشم من تو باریدی تمام ابر هایت را

ولی افسوس هرچه بود روی سنگ می بارید...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 20:23 توسط امید| |

این روزا خیلی کلاس خسته کننده ست

 اما بعضی دوستان سوال هایی رو مطرح می کنن که از بس موشکافانه طرح شده آدم تموم خستگیش میپره!

مثلا امروز یکی پرسید:

اینترفرون گاما بیماریه؟!

و این است نتیجه روش های نوین آموزش...

!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:25 توسط امید| |


Design By : Night Skin