تبليغاتX
...اشکِ لبخند

...اشکِ لبخند

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما/ همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

همه شنیده اند

جز تو

قصه ی دل باختنم را به تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 21:37  توسط امید  | 

ماهی

همگان منتظر رفتن ماهی بودند

سبزه ها زرد شدند

عید پایان آمد

آب آن تنگ بلورین دیگر

رنگ عیدانه نداشت

و دو چشم ماهی

خشک و بیمار نگاهم میکرد

که گناه است دگر آدم ها

دیدن رقصیدن

شاد بودن

ماندن...

عید آخر شده است

زندگی پایان یافت

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:40  توسط امید  | 

خیابان

فقط به رفتن فکر میکنند...

از سکون میگریزند یا از ترس ساکن بودن

نمیدانم؟!

و آن ها هم نمیدانند

گاهی باید ایستاد تا دید

ایستاد تا فهمید

و ایستاد تا نجات داد

شاید گربه ای را که ...

برای گروهی جان دادنش عادی شده

و برای عده ای تفریح

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 18:55  توسط امید  | 

روز تولد

تو رسم روزگار ما و من ها

نبود غم همون شادی ست نازم

 

برای دلخوشی یک روز تنها

نبودن کافی کافی ست نازم

 

یه روی یادمه بی هم می مردیم

ولی حالش دگر ماصی ست نازم

 

چه تلخه اخر شیرینی عشق

به تلخی هم دلم راضی ست نازم

 

تو یک روزی که مثل باقیشونه

به دنیا اومدن بازی ست نازم

 

تو هم روز منو از یاد بردی

بقیه قافیه سازی ست نازم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:55  توسط امید  | 

تقدیر

از رفتنت دلگیر نیستم

که ایمان دارم تو گناهی نداری

پیشاپیش هم به تو گفته بودم

تقدیر من تنهایی ست

یادت هست؟

تو آن زمان تنها خندیدی

می دانم آن روز را و دیگر روزها را 

فراموش کردی

نه چون من 

من که بند بند حرف هایت

و حتی آهنگ کلامت را از برم!

فقط دلتنگم

همین...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

نه دلتنگ تو

دلتنگ آن روزهای خودم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 20:45  توسط امید  | 

در بازی دوست داشتن

همیشه یک نفر می بازد...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 21:15  توسط امید  | 

بوی ماه مهر

ماه مهر

ماه مهر ورزیدن

در کلاس اول هر درس

خواب خوب عاشقی دیدن

در بهار کلاس و مدرسه ها

در تموز دو چشم سوزیدن!

فصل ناز و عشوه ی گل ها

تازه از حرف راست رنجیدن

ماه مهر ماه جفت یابی ما

تا که مهر دگر پسندیدن

ریخته برگهای زرد به راه

مثل زیبا! به کوچه ها دیدن...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 21:35  توسط امید  | 

یاد گرفتم...

یاد گرفتم که هیچگاه مال کسی نباشم!

که از ازل آدم قدر آنچه داشت ندانست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 20:50  توسط امید  | 

سلام آخر

یک جوانی

یک فریب

و یک عشق

عشقی که قربانی فریبی کودکانه شد...

و در فدا شدن یک چیز بازگشتی نیست حتی با فنا کردن دیگری به قصاص!

افسوس که رازهایی را نمی توان و نباید بر زبان جاری ساخت

حتی به تقاص ریختن خون عشقی پاک بر ساحت این سکوت تلخ!

 

گفتم نپرس و پرسید رازی که تو گلوم بود

گفتم نرنج و رنجید از پاسخم ولی زود

گفتم بخند اما بغض خودم ترک خورد

رویای من چه آسون پیش چشای اون مرد

پایان تلخ من شد روز سلام آخر

آغاز من نگردم حتی جهان دیگر....

۱۳۸۹/۶/۲۶

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 19:8  توسط امید  | 

گریه چنار

میان جنگلی خاموش

میان جنگلی مغشوش

نارون‌های شهید نوجوان خاموش

 

چناری زار از دور می گریست

که اندوه از تبرهای فقیران نیست

هزاران گشنه زین ره سیر می‌گردند

من از دیرینه یار خویش دلگیرم

جنگل‌بان،

 وفا در خاطرش مرده‌ست...

پرواز همای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:10  توسط امید  | 

خورشید گمشده

تقدیم به خورشید سرزمین من

او که دیگر بر سیاره کوچک من نمی تابد...

 

خدایا واژه هایم با سکوتی سرد درگیر است

شب این آسمان مه زده از نور تو سیر است

کویر ما به مهر جاودان تو دلش خوش بود

چه تاریک است امشب چشمه اشکم سرازیر است

خدایا آسمانت را جدا کردند دوری تو

شب و صبح و نهار و عصر دلگیر است

و می خواهم بگویم باز هم از درد تاریکی

برای گفتن تنهاییم شاید دگر دیر است...

شب شعر واژه های سکوت

۱۳۸۹/۲/۱


شب از وقتی بوجود اومد که خورشید دلشو به یه آسمون دیگه داد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 1:17  توسط امید  | 

" دیوار یک مرد اونقدر بلنده که افتادن یکی دوتا آجر چیزی از اون کم نمی کنه "

هنوز سالمم و سرپا

 

اینبار آرام اشک ریختم

تا هق هقم را حتی آن هایی هم که در قلبم خانه دارند نشنوند...

 

این روزا خیلی برام سخت بود اما خوب که فکر کردم دلیلی نداره ناراحت باشم!

فقط کاش...


شاید هنوز مرد نشدم

شایدم دیوار مردونگیم اونقدا بلند نشده

و شایدم این آجرا از بد جایی کم شدن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:29  توسط امید  | 

میز 8

یاد اون شب افتادم

رفتم همون جا

همون میز

با همون آدمک های کنجکاو که از وقتی وارد می شی  چشمشون بی شرمانه دنبالت می دوه  تا یه جا بشینی!

حتی جای اونا هم عوض نشده بود...

اما این بار فقط یک چیز متفاوت بود...

 

یه حس خاص که تا حالا تجربه نکرده بودم تمام وجودمو گرفت

از همه ی زمزمه های دور و برم بدم اومد

از همه نگاه هایی که شرمی از دیدن ندارن

از حالت های عاشقونه دو نفری که نزدیک من نشسته بودن

...

انگار همه چیز بهت پوز خند می زنه

همه چیز عکس اونیو ثابت می کنه که فک می کنی

و همه چیز فقط با دیدن اشکت آروم می شه!

 

و این بار یک چای تلخ...

به یاد آن جمعه شوم.

 

باید از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم

از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم

باید آن شب که فروتنانه در میدانت

من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:1  توسط امید  | 

به سلامتی تو

از این به بعد اولیش شده به سلامتی خودت!

به سلامتی اونایی که دوستمون ندارن و

                                                       نمی دونیم...

 

اول به وفا می وصالم در داد

چون مست شدم جام جفا را سر داد

پر آب دو دیده و پر از آتش دل

خاک ره او شدم به بادم بر داد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 14:19  توسط امید  | 

...

چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد

که گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد

 

من و تو آشنای فصل های مشترک بودیم

کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 21:0  توسط امید  |