جز تو
قصه ی دل باختنم را به تو...
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما/ همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
جز تو
قصه ی دل باختنم را به تو...
سبزه ها زرد شدند
عید پایان آمد
آب آن تنگ بلورین دیگر
رنگ عیدانه نداشت
و دو چشم ماهی
خشک و بیمار نگاهم میکرد
که گناه است دگر آدم ها
دیدن رقصیدن
شاد بودن
ماندن...
عید آخر شده است
زندگی پایان یافت
از سکون میگریزند یا از ترس ساکن بودن
نمیدانم؟!
و آن ها هم نمیدانند
گاهی باید ایستاد تا دید
ایستاد تا فهمید
و ایستاد تا نجات داد
شاید گربه ای را که ...
برای گروهی جان دادنش عادی شده
و برای عده ای تفریح
نبود غم همون شادی ست نازم
برای دلخوشی یک روز تنها
نبودن کافی کافی ست نازم
یه روی یادمه بی هم می مردیم
ولی حالش دگر ماصی ست نازم
چه تلخه اخر شیرینی عشق
به تلخی هم دلم راضی ست نازم
تو یک روزی که مثل باقیشونه
به دنیا اومدن بازی ست نازم
تو هم روز منو از یاد بردی
بقیه قافیه سازی ست نازم
که ایمان دارم تو گناهی نداری
پیشاپیش هم به تو گفته بودم
تقدیر من تنهایی ست
یادت هست؟
تو آن زمان تنها خندیدی
می دانم آن روز را و دیگر روزها را
فراموش کردی
نه چون من
من که بند بند حرف هایت
و حتی آهنگ کلامت را از برم!
فقط دلتنگم
همین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن :
نه دلتنگ تو
دلتنگ آن روزهای خودم!
همیشه یک نفر می بازد...
ماه مهر ورزیدن
در کلاس اول هر درس
خواب خوب عاشقی دیدن
در بهار کلاس و مدرسه ها
در تموز دو چشم سوزیدن!
فصل ناز و عشوه ی گل ها
تازه از حرف راست رنجیدن
ماه مهر ماه جفت یابی ما
تا که مهر دگر پسندیدن
ریخته برگهای زرد به راه
مثل زیبا! به کوچه ها دیدن...
که از ازل آدم قدر آنچه داشت ندانست...
یک فریب
و یک عشق
عشقی که قربانی فریبی کودکانه شد...
و در فدا شدن یک چیز بازگشتی نیست حتی با فنا کردن دیگری به قصاص!
افسوس که رازهایی را نمی توان و نباید بر زبان جاری ساخت
حتی به تقاص ریختن خون عشقی پاک بر ساحت این سکوت تلخ!
گفتم نپرس و پرسید رازی که تو گلوم بود
گفتم نرنج و رنجید از پاسخم ولی زود
گفتم بخند اما بغض خودم ترک خورد
رویای من چه آسون پیش چشای اون مرد
پایان تلخ من شد روز سلام آخر
آغاز من نگردم حتی جهان دیگر....
۱۳۸۹/۶/۲۶
میان جنگلی مغشوش
نارونهای شهید نوجوان خاموش
چناری زار از دور می گریست
که اندوه از تبرهای فقیران نیست
هزاران گشنه زین ره سیر میگردند
من از دیرینه یار خویش دلگیرم
جنگلبان،
وفا در خاطرش مردهست...
پرواز همای
او که دیگر بر سیاره کوچک من نمی تابد...
خدایا واژه هایم با سکوتی سرد درگیر است
شب این آسمان مه زده از نور تو سیر است
کویر ما به مهر جاودان تو دلش خوش بود
چه تاریک است امشب چشمه اشکم سرازیر است
خدایا آسمانت را جدا کردند دوری تو
شب و صبح و نهار و عصر دلگیر است
و می خواهم بگویم باز هم از درد تاریکی
برای گفتن تنهاییم شاید دگر دیر است...
شب شعر واژه های سکوت
۱۳۸۹/۲/۱
شب از وقتی بوجود اومد که خورشید دلشو به یه آسمون دیگه داد...
هنوز سالمم و سرپا
اینبار آرام اشک ریختم
تا هق هقم را حتی آن هایی هم که در قلبم خانه دارند نشنوند...
این روزا خیلی برام سخت بود اما خوب که فکر کردم دلیلی نداره ناراحت باشم!
فقط کاش...
شاید هنوز مرد نشدم
شایدم دیوار مردونگیم اونقدا بلند نشده
و شایدم این آجرا از بد جایی کم شدن...
رفتم همون جا
همون میز
با همون آدمک های کنجکاو که از وقتی وارد می شی چشمشون بی شرمانه دنبالت می دوه تا یه جا بشینی!
حتی جای اونا هم عوض نشده بود...
اما این بار فقط یک چیز متفاوت بود...
یه حس خاص که تا حالا تجربه نکرده بودم تمام وجودمو گرفت
از همه ی زمزمه های دور و برم بدم اومد
از همه نگاه هایی که شرمی از دیدن ندارن
از حالت های عاشقونه دو نفری که نزدیک من نشسته بودن
...
انگار همه چیز بهت پوز خند می زنه
همه چیز عکس اونیو ثابت می کنه که فک می کنی
و همه چیز فقط با دیدن اشکت آروم می شه!
و این بار یک چای تلخ...
به یاد آن جمعه شوم.
باید از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم
از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم
باید آن شب که فروتنانه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
به سلامتی اونایی که دوستمون ندارن و
نمی دونیم...
اول به وفا می وصالم در داد
چون مست شدم جام جفا را سر داد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم به بادم بر داد
که گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
من و تو آشنای فصل های مشترک بودیم
کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد...